X
تبلیغات
کلبه غم

کلبه غم

دفتر عشق سابق

خدایااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 9:4  توسط محمد  | 

 



وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دستاش نره

حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر

امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 9:3  توسط محمد  | 

برای آخرین بار

برای آخرین بار

میخوام بیام کنارت باشم

سر رو شونت بزارم گریه کنم

 بگم چه سخته این دنیا بی تو 

نمی تونم زنده باشم

حالا دلخوشیم تو این دنیا اینه

که شبها میای به خوابم

صبح که میشه نیستی کنارم

می دونم اخرش دق می کنم

بهم نه نگفتی می خوای بری تا همیشه 

مگه نه نگفتی دستامون از هم جدا نمی شه

می خوام واست بخونم اسمتو فریاد بزنم

برای آخرین بار

گریه کنم تا چشمام

به جای اشک پر خون شه

 برای آخرین بار

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:15  توسط محمد  | 

شاکی ام از دست خدا

دیدی شبنم هم رفت

  دور تو حلقه زدن چشاتو وا کن و ببین
 میخوان که خاکت بکنن تورو خدا اروم نشین
شاکی ام از دست خدا تورو چه زود ازم گرفت
بشکنه دستام عزیزم زیر جنازتو گرفت
نرو پیشم بمون من که کسی رو ندارم
آخه چطور دلم بیاد که زیر خاک جات بزارم
 نرو نرو غصه داره قلبم رو آتیش میزنه
خاک رو صورتش نریز تاب و تحمل نداره
دوباره باز صدای تو توگوش من داد میزنه
بگو بگو خاک نریزن جسمم تحمل نداره
دوباره باز صدای تو داره تو گوش من میگه
بگو حلالم بکنن رفتم از این دنیا دیگه
 نمیزارم خاکت کنن تمام هستی ام تویی
شاید دارم خواب میبینم تمام شو خواب لعنتی
تمام شو و بهم بگو که عشق من پر نزده
 بگو بگو دوسم داره و نمیتونه دل بکنه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:49  توسط محمد  | 

یه داستان غم انگیز

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.


مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.


اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?


خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.


به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"


روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.


فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you''''''''re only gonna make me a laughing stock, why don''''''''t you just die?!!!"


روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی‌میری ؟

My mom did not respond...


اون هیچ جوابی نداد....

I didn''''''''t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.


حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.


احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.


دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.


سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.


اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts


از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.


تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn''''''''t seen me in years and she didn''''''''t even meet her grandchildren.


اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.


وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی‌خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"


سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I''''''''m so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.


اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .


یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.


ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.


بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.


همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.


ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.


اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I''''''''m sorry that I came to Singapore and scared your children.

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.


خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.


ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I''''''''m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.


وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.


آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn''''''''t stand watching you having to grow up with one eye.


به عنوان یك مادر نمی‌تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.


بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.


برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,


با همه عشق و علاقه من به تو

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:57  توسط محمد  | 

خدا حافظ

Stellar-NiGht.BloGfa.CoM

خداحافظ شايد تنها بموني                  شايد قدر نگاهم را بدوني
خداحافظ شايد آسوده باشي              شايد تنها تنها تو کنجه خونه باشي
خداحافظ شايد خوشحالي حالا           از اون وقتي که من رفتم تا حالا
خداحافظ بدون دل تيکه پارس             مثل ابر بهاري تيکه پاره اس
خداحافظ ولي خوب بازي کردي          ميون گريه هام خوشحالي کردي
خداحافظ شايد يادت بياره                 که دل تنها به عشق تو دچاره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:40  توسط محمد  | 

دروغ بود همه حرفات دروغ بود

دروغ بود همه حرفات دروغ بود

وقتی نگاه تورو تو نگاهش دیدم کاش می شد یه جوری میمردم

من باید وقتی دیدم با اونی پیش روت تیغ رو رگهام میبردم

دروغ بود همه حرفات دروغ بود خدا میدونه با کی هستی این روزا

دروغ بود همه حرفات دروغ بود حقه من این نبود بری بمونم تنها

یادت میاد گفتی بهم عزیزم غیر ممکنه عشقت رو دور بریزم

اخه مگه گناهم چی بود که چشمامو ترک کردی رفتی وحالا میگی نمیشه برگردی

تو این دنیای بی مروت این هستی بی رحم

نمیدونم باید حقمو از کی بگیرم

نفهمیدم که وعدهای تو خشت و خامه

تورو ساده باورت کردم این اشتبامه

تو به عشق پاکم تیغ و تبرت رو زدی

داره به سمت قلبم می چکه ازطرف تو بدی

الان فقط خدا میدونه و نظاره گرته

که با کی داری میخندی چه کسی دور و ورته

تورو میخوامت این حرف دل بیچارمه

واسه فشار این سختی تنهای چارمه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط محمد  | 

یا علی

  ز لیلی من شنیدم یاعلی گفت            به مجنون چون رسیدم یاعلی گفت
مگر این وادی دارالجنون است             که هر دیوانه دیدم یاعلی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد          به گوش غنچه کم کم یاعلی گفت
چمن با ریزش باران رحمت                   دعایی کرد او هم یاعلی گفت
یقین پروردگار آفرینش به                     موجودات عالم یاعلی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند چو              بر می خواست آدم یاعلی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد             ز بس بیچاره مریم یاعلی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد             گمانم ابن ملجم یاعلی گفت
مگر خیبر زجایش کنده می شد            یقین آنجا علی هم یاعلی گفت
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:30  توسط محمد  | 

گریه میکنم

امشب گریه میکنم .

گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن.

 برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی.

 امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.

برای تو...برای تو...و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم وهنوز شکست نخوردم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:10  توسط محمد  | 

یه لحظه چشماتو ببند

یه لحظه چشماتو ببند

داری میگذری از من

داری رد میشی آسون

حرفی برات ندارم

بغضمو کردی پنهون

اشکمو در میاری

ولی انگار نه انگار

دستامو بگیر تودستات

برای آخرین بار

یه لحظه چشاتو ببند

شاید منو یادت بیاد

همون که بهش گفتی یه روز

جای تو هیچکس نمیاد

این شعر عاشقانه نیست

یه التماسه خوب من

با غرور گریه میکنم

نشکن منو پسم نزن

چندبار به چشم تو

بشکنم تا آروم بگیری

بگو چقدر گریه کنم

تا دیگه از پیشم نری

دارم به چشات باج میدم

تا تو بگی دوسم داری

اما من هنوز دوستت دارم بدون

اگه حتی قلبمو پس بگیری

اگه مثل امروز بهم بگی

نمیخوام تو رو میتونی بری

هنوزم چشاتو می پرستمو

بی تو هر لحظه درگیر توأم

تو خیالم دستاتو میگیرمو

بازم احساس میکنم پیش توأم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:55  توسط محمد  |